نارنیا



Saturday, September 30, 2006

زندگی داره تند تند میگذره همچین . حتی تند تر از موقع دانشگاه. همه اش یه جورایی پره . با کار با آشپزی با کلاس فرانسه با جیم رفتنها با اسکای ترین با خیابون جورجیا با رابسن با کارلوس و سیانگ و سارا و ین و دنی و مایکل و آرنولد و شان و بعضی وقتا با داد و بیداد های ادی و با عطسه های خیس روری . با فکر کردن به یوزکیس ها . با جاوا. با اپن آفیس مسخره . با هات چاکلت. با ماشین کاپوچینوی نازنینمون که رفت . با نهار خوردن با بچه ها روزای جمعه .با دیت کردن تو دان تاون . با stepho's . با سبزی پلو با تن ماهی وقتی حال آشپزی نیست و با لازانیا وقتی که حالش هست . با کمتر حرف زدن با مامان و بابا و بون و محمد. با بیشتر دلتنگ شدن . با بارونهای ونکوور که دیگه خیلی دیر به دیر به سراغمون میان و من رو غصه دار می کنن. با ترو کانفکشن . با تو. با خودم . با آی پاد. با تراپیکای عزیز که عاشق برنج نارگیلیش شدم . با دان تاون شبهای جمعه و رابسون رو گز کردن به جای پاساژ فاز یک . زندگیه دیگه . با بلک جک بازی کردن و هی پشت هم ۲۱ آوردن . با تو . با خودم . با برگهایی که انگار قرارنیست زرد شوند. با کنسرت هومن و کامران . با جشنواره که انگار همان هیجان جشنواره فجر خودمان را دارد. با مونترال که خوش گذشت . با مردمش که خارجی حرف می زدند و من خوشم می آمد. با ظرفهای مربای جدیدی که خریدیم . با آدم برفی جدیدم که چشمها و دماغش کجند. با من که انشای فرانسه ام نمی آید. با ویکند که چقدر خوبست و می شود ابروهایت را برداری و جیم بری و میوه بخری با ماهی قزل آلا و با تو و با خودم ...

posted by Mariam @ 7:55 PM




Comments: Post a Comment