نارنیا



Tuesday, July 11, 2006

چقد آدم تو دنیا هست . چقد این آدما با هم فرق می کنن. هر کی یه جور بزرگ شده . هر کی یه جوری سختی کشیده . هر کی یه جوری تین ایجر بازی کرده . هر کی یه آروزیی داشته . هر کی الان به یه مقدار از آرزوهاش نزدیکتر شده . حالا این آدما که فرق می کنن یه طورایی خیلی هم شبیه همن . این یه واقعیتیه که من خیلی وقت نیست بهش رسیدم . ولی خوبیش اینه که وقتی بهش فک می کنم یه جورایی آرومم می کنه . بعضی وقتا یعنی یه وقتای کمی حرصم می گیره . حرصم می گیره از اینکه چرا تو ایران دنیا اومدم . چرا ماها به جای اینکه بچگی کنیم و بعدش تین ایجری باید از بچگی مارو از جهنم می ترسوندن .(به بار وقتی پنجم دبستان بودم و هنوز ه رو از ب تشخیص نمی دادم وسط بازی قایم موشک با دوستام یه پیرزنی منو کشید و کنار و بهم گفت دخترم می دونی تو جهنم تو رو از دونه دونه این موهات آویزون می کنن. اون شب خوابم برد ولی چه خوابهایی ). همم.. دوست دوران راهنماییم هم دو هفته پیش اینجا بود و کلی یاد خاطرات اون دوران کردیم . وقتی که صرفا به خاطر اینکه جورابم چن تا عکس گربه داشت یه نمره از انضباط من که شاگرد اول بی چون و چرای مدرسه بودم کم کردن و اون موقع هم که حالیمون نبود که این نمره ها مهم نیستن و چقد بهم بر خورد و ناراحت شدم . یا اون دفه که اون امام جماعته اومده بود تو مدرسمون که نمازشو 200 ساعت طول میداد و ما حال نداشتیم و واسه همینم فرادی خوندیم و بازم یه نمره دیگه از انضباطمون کم شد. البته اینا همه ش چیزای حاشیه ایه . اصل قضیه یه چیزای دیگه اس. ....
این نوشته شاید ادامه دار باشه ... شایدم نباشه

در حاشیه : دیشب به طرز عجیبی مازوخیست شده بودم . نصفه شب از گرما بیدارشدم و دیدم دوتاپتو دور خودم پیچیدم . بعدسعی کردم دوباره بخوابم . بعد در حالت نیمه خواب نیمه بیدار هی برا خودم فیلمهای ترسناکی که از اول عمرم دیدم رو یاد آوری کردم و هی می ترسیدم بعد دوباره سعی می کردم حواس خودم رو به یه چیز دیگه پرت کنم ولی ناخودآگاه ذهنم هی دلش می خواست به چیزای ترسناک فک کنه ... تجربه عجیبی بود. نمی دونم چن تا فیلم ترسناک دیدم که خوابم برد. فک کنم وسطهای فیلم hide and seek
بود و دختره داشت می گفت wherever you are...

posted by Mariam @ 10:02 PM




Comments: Post a Comment