نارنیا



Saturday, September 17, 2005

می دونی؟ شیرینی گردویی ها که وسطشون آلبالو بودن تموم شد. معلوم نیست چن وقت دیگه دوباره بتونم مزه شون کنم . تازه تو اون کارته مامان بزرگم نوشته بود : خدا را چه دیدی .... ؟ بعد من گریه م گرفت . زبان فرانسه رو هم اد کردم به زبونهای اون پایین . البته یه انشا خواستم بنویسم راجع به انارک جونم در اومد. همه اش انگلیسیش می اومد . خدا پدر و مادر بابیلون کرک شده رو بیامرزه.
خانومه سفارت اسپانیا هم گفت یا 23 ام میاد ویزات یا 26 ام یا نمیاد !! حالا قرار شد دوباره زنگ بزنم هفته دیگه . ورونیکا هم رفته اروپا. منم بلیطم صبح 30 امه . چمدون هم ندارم . قراره از سارا قرض کنم . 20 کیلو هم برا 10 روز خیلی کمه . چرا هیشکی قبول نداره ؟ لب جدید هم خوبه بد نیست . جلوم چن تا درخت هست . البته فعلا صدای کانستراکشن میاد . فقط کاش نیما هنرمند شماره یک تو لبمون نبود : ( خیلی حرف میزنه !! دلم می خواد یه روزی بزنم تو چونه اش ! کشوی زیر میزم هم بو میده . میترسم همه پیپرها و کتابام بو بگیرن . کامن روم جدید هم صندلی نداره !! باید وایساده غذا بخوریم فعلا ! ولی یخچالش تمیزه . فک کنم مال استادا بوده . امروز رفتیم سوپر استر . یه عالمه چیز میز خریدیم . آدمیزاد چقد باید بخوره !! پیام میگه وجترین شیم خرجمون نصف میشه . ولی آخه وجترینها که استیک خوشمزه نمی خورن ؟! همین دیگه . من خیلی کار دارم . حسشم نیست . عصرای شنبه هم دل آدم نمیفته چه برسه به عصرای یه شنبه .

posted by Mariam @ 7:06 PM




Comments: Post a Comment