نارنیا



Friday, June 03, 2005

می دونی چیه؟ می خوام یه چیزی رو برات افشا کنم . یه چیزی که یه روزی بد جوری منو شکوند. یه روزی بود یا شایدم یه شبی بود . داشتم باهات پای تلفن حرف میزدم مثل همیشه .حرف می زدیم و حرف می زدیم . بعد یه هو یکی اومد پشت خط تو . گفتی من برم قول میدم زودی بیام. گفتم باشه. گوشمو چسبوندم به تلفن تا صدات بیاد. اولش هیچی صدا نمیومد هیچی هیچی . بعد یه هو صدات اومد. عجیب بود. خوشحال شدم . گفتم الو . برگشتی. چه قد طول کشید. جواب منو ندادی . یه حرفای دیگه ای زدی. یه هو اون پشت مشتها یه صدای آشنای دیگه اومد. یه صدایی که منم خوب می شناختم . جواب تو رو میداد. تعجب کردم . تلفنت قاطی کرده بود. من رو آورده بود روی خط. یه جوری که شما دو تا صدامو نمی شنیدین . ولی من صدای هر دوتون رو میشنیدم . اولش خندم گرفت . گفتم چه باحال. حالا حرفاتونو گوش میدم بعدا کلی سرکارتون میذارم . ولی هر چی بیشتر گوش دادم بیشتر خندهه پرید تو گلوم. داشتی همه حرفاتو تکرار می کردی . همه حرفایی که به من می زدی رو. ولی حالا مخاطبت من نبودم . یکی دیگه بود. حرف می زدی. حرف می زد. منم گوش میدادم . نیم ساعت که گذشت نزدیک بود جیغ بزنم . این حرفا مال من بود. بود؟ دیگه نبود. خسته شدم و تلفن رو قطع کردم . حتی اشکهام هم خشک شده بودن. رفتم حموم و های های گریه کردم . یکی دو ساعت بعد زنگ زدی . دیگه صدام آروم شده بود. به روت نیاوردم . تو هم نفهمیدی. پرسیدم کی بود ؟ گفتی مهم نبود....

posted by Mariam @ 1:15 PM




Comments: Post a Comment