نارنیا



Monday, May 30, 2005

بدجور یاد انتخابات ۸ سال پیش افتادم . اون روزایی که دبیرستانی بودیم . اون روزایی که پشت پنجره اتافم عکس خاتمی رو زده بودم و همسایه روبه رویی ها رو که عکس ناطق رو گذاشته بودن مسخره می کردیم و می گفتیم پوسترهاتون رو بدین باهاشون شیشه پاک کنیم . چه قد همه چی هیجان داشت .
یادمه اون روزی که رای ها رو داشتن میشمردن تو کانون زبان چه غلغله ای بود. همه دخترا داشتن جیغ و ویغ می کردن آره ۱۰ میلیون جلو هستیم و اینا. یکی از پرشورترین روزای دبیرستانم بود. شاید حتی بیشتر از اون روزی که ایران از استرالیا برد و بچه های مدرسه یه توپ فوتبال و پرچم ایران دستشون گرفته بودن و یکی هم اون وسط یه شعر طولانی بر وزن یکی از شعرای معروف گفته بود و روی تخته همه کلاسا نوشته بودن و یک صدا می خوندیم . هیجانش بیشتر از اون روزی بود که مدیرمون یه سری مهمون مهم داشت و سر زنگ تفریح کلاس ما شروع کرده بود به خوندن آواز خر من : خر من یک دو سه روزه یونجه نخورده خر من پس چرا نمرده. از گوش خرم گوش خرم گوشی می سازم میرم دکتر میشم به خرم می نازم ...... و آخرش یه نمره از انضباتمون کم شد. هیجانش بیشتر از اون روزی بود که بعد زنگ ورزش همه بچه ها شلوار ورزشی هاشونو بهم گره زدن و آویزونش کردن از پنجره و بچه های کلاس یلدا اینا که کلاسشون زیر کلاس ما بود و اون زنگ هم حسابان داشتن شلوار ها رو گروگان گرفتن . حتی بیشتر از اون روزی بود که بکی از بچه های کلاس تصادفی شیشه نوشابه از پنجره کلاس انداخت پایین و اتفاقا جلوی پای آقای طلایی که اسما مستخدم ولی رسما مهندس طلایی و یکی از ارکان مهم مدرسه بود افتاد و چه داد و قالی راه انداخت که آی کشتن ٬ می خواستن منو بکشن و ... بعدش کلاس ما به کلاس تروریستا معروف شد. حتی بیشتر از اون روزی که واسه کیمیا تولد گرفته بودیم و پوست نارنگی ها رو تو کیسه فریزر ریخته بودیم و به جای بادکنک از در و دیوار کلاس آویزون کرده بودیم و آقای ترابی هاج و واج مونده بود. یا اون روزی که من و فرنوش از کلاس آقای ترابی جیم زدیم و رفتیم اول جزوه های منو تو میدون فلسطین کپی کردیم و همون موقع آقای ترابی دست در دماغ از جلوی مغازهه رد شد . بعدشم ما به روی مبارک نیاوردیم و رفتیم عصرجدید مهرمادری دیدیم . یا اون روزی که با همه کلاس فرار کردیم و رفتیم سینما و موقع برگشتن همه پشت ماشیناو مینی بوسای توی خیابون قایم شدیم و منتظر شدیم زنگ بخوره و ناظممون داشت در به در دنبالمون می گشت. یا اون روزایی که کلید در خونه خاله دوست سمورا(یا یه چیزی تو همین مایه ها) در حیاط مدرسه رو باز می کرد و راحت رفت و آمد می کردیم . یا اون روزی که کیمیا همه کلیدای مدرسه رو دزدید و بعد که بلوا به پا شد به جای اینکه کلیدا رو سر به نیست کنه رفت خودشو لو داد !! یا اون روزی که .....
آدم وقتی سرش گیج بره و یه کم تب داشته باشه و بخواد بنویسه بهتر از این نمیشه . عالم هپروتم خوب عالمیه ...

posted by Mariam @ 9:55 AM




Comments: Post a Comment