نارنیا



Wednesday, March 02, 2005

مونا هم رفت و هوای ونکوور برگشت به همون حالت همیشگیش. البته دلم واسه بارونش تنگ شده بود. خورشیدم بالاخره بعد یه مدت دل آدمو می زنه . من مطمئنم روزی که دنیا اومدم هوا ابری بوده و داشته برف میومده . ازقضا خیلی هم سرد بوده. اون طور که مامانم هم میگه سر ظهر دنیا اومدم و زیادم گریه نمی کردم (الان دارم جبران اون موقعها رو میکنم !) اون قد که اون دختره که از سارا نگهداری می کرده تا دو سه هفته نفهمیده بوده که تو این خونه یه نی نی وجود داره . حالا چرا یاد این چیزا افتادم؟ خدا میدونه. امروزم یه روز تکراریه دیگه اس. مثل همیشه دلم واسه مامانم تنگ شده . امروز با استادم میتینگ دارم . عصر باید بریم خرید. کامپیوتر خوشگلم اشغال شده . امشب بازم امریکن آیدل داره فک کنم . اگه کنساتنین حذف شه مردم آمریکا بالاخص دختراشون باید برن بمیرن .فردا هم کلاس وندی داریم . بدم میاد ازش. من فقط کلاس پیرمردهای خوشگل رو که ۳۰۰ سالی عمر داشته باشن و تابخوان یه کلمه رو تخته بنویسن جونشون دربیاد رو دوس دارم .
حتی صبحانه خوردنم تکراری شده . سارا هم که داره میره آمریکا . امسال نیست با هم ۴ شنبه سوری کنیم . همه کابینتهای آشپزخونه ٬ خونه تکونی شدن . ۲۰۰ کیلو آشغال دور ریخته شد. امسال آقای خربزه ای قول یه برنامه خوب واسه عید داده. ولی عید بدون انارک رفتن حال نمیده . اصلا من عید دلم می خواد. تازه امروز سبزه سبز کردیم.
بسه!!!!

posted by Mariam @ 12:11 PM




Comments: Post a Comment