نارنیا



Tuesday, September 28, 2004

حدود دو سال پیش اولین ضربه وارد شد. یکی از پسرای فامیلمون که بچه بودیم همیشه با هم بازی می کردیم و پیک شادیهامون رو با هم حل می کردیم و I had a little a crush on him at that time عروسی کرد. بعدم نوبت رسید عروسی خواهرمون امسال تابستون که تمام مدت عروسی اصلا باورم نمیشد که عروسیه خواهر خودمونه . آخه آدم از بچگی کلی میشینه راجع به عروسی خواهر برادراش فک می کنه که حالا میره تو ماشین عروس دوماد میشینه و هی به فیلمبردارا امر و نهی می کنه و کلی میره خرید عروسی و اینا. ولی این عروسی اصلا شبیه هیشکدوم از اون کلیشه ها نبود. راستشو بخواین هنوزم که هنوزه باورم نشده که این خواهر بزرگ کوچولومون شوور کرده و تشکیل زندگانی داده . آخرین ضربه هم دیروز وارد شد و یکی از دوستای قدیمم بهم خبر داد که اولین دوس پسرم الان یه دختر سه ماهه داره . اووووه ماااااای گااااد . ولی خوب اسم دخترشو بر خلاف تصور من به یاد عشق قدیمیش (اهم اهم ) مریم نذاشته بلکه گذاشته عسل . خلاصه اینکه بدجوری همه دارن بزرگ میشه و چن روز دیگه لابد نوبت میرسه به این دوستان دور و ور در نورث امریکا!

posted by Mariam @ 2:12 PM




Comments: Post a Comment