نارنیا



Friday, September 10, 2004

ساعت 11و 59 دقیقه است . یعنی درست یه دقیقه مونده که لباس سیندرلا عوض بشه . امروز تا می تونستیم غذای مجانی خوردیم . از قبیل پیتزا و ساندویچ . خیلی حال داد. تازه کلی سو شالایز هم کردیم با دوستان ایرانیمون . اوایل ترم همیشه خوبه. شریف هم که بودیم خوب بود. البته غذای مجانی نمی دادن ولی با این حال خیلی خوش می گذشت . مهران هم اومده اینجا که هم دوستان عزیزش رو ببینه هم خورش بادمجون بخوره هم براش یه تولدی چیزی بگیریم .البته تولدش صد سال پیش بود. عصر هم رفتیم با همه بر و بچ فیلم گرفتیم از راجرز . فیلم بدی هم نبود. من رو که کلی برده توفکر. خوب اینم از خبرای امروزم . عروس راضی شدی ؟
......
دیگه اینکه الان کلی یاد اون داستان پیرمرده افتادم که با پرنده ها دوست بود و مامان داستانشو خیلی دوس داشت . همون پیرمرده که مرگ میاد پیشش و ازش سوال می کنه و اگه جوابش رو نده می بردش با خودش.سوال اولش این بود که تولد یه سالیت مامانت چی پخته بود ؟ که چون پرنده ها از کیک کشمشی های مامانش خورده بودن جوابو بلد بودن و بهش گفتن . سوال دومش یادم نیست ولی تو همین مایه ها بود. سوال سومش هم این بود که موقعی که دنیا اومدی مامانت به بابات چی گفت ؟ بعد چون پنجره ها بسته بودن پرنده ها نشنیده بودن و نمی تونستن کمکش کنن. آخر سر پیرمرده قبل از اینکه بمیره به مرگ گفت که پنجره رو باز کنه که صدای پرنده ها رو بشنوه . مرگ عصبانی شد و رفت . آخه مامانه هم همینو گفته بود: پنجره را باز کن بگذار پرنده ها بخوانند...
همینجوری دلم تنگ شد واسه کتابش. کسی هست که داشته باشدش؟

posted by Mariam @ 11:58 PM




Comments: Post a Comment