نارنیا



Monday, August 23, 2004

خوابم نمیاد امشب. دیشب خیلی خسته بودم و خوابم میومد ولی هی یاد اون دوتا فیلم ترسناکی که عصر دیده بودم میفتادم و ترسم می گرفت. تازه خونه سارا اینا توی برجه و من یه ساله تو برج نخوابیدم. خلاصه احساس عجیبی بود. آخه نونت نبود آبت نبود فیلم ترسناک دیدنت چی بود؟ البته آنجلینا جولیش حرف نداشت ولی من از این شوهر اوما تورمن اصلا خوشم نیومد. یه درینک باحالی هم سارا کشف نموده که من شیفته اش شدم . صبحم لارنس برامون یه عدد صبحانه بسیار خوشمزه چاقی درست کرد. من دیگه از فردا باید رژیم بگیرم . اصلا این درست نیست . این مدته همه اش غذاهای خوشمزه خوردیم . اه چقد غذاهای خوشمزه تو دنیا هست. از فردا دیگه باید برم سر کار. یه هفته بود تقریبا که همه چی رو تعطیل کردم . راستی ورونیکا بهم A+ داد. اصلا فکرشم نمی کرد. احتمال می دادم فقط به اون دختر چینیه خرخون غرغرو بده ولی مثکه عدالتی هم در دنیا هست (اهم اهم). با بونی عزیزم هم دو بار حرف زدم چن بار چت نمودم . دلش هوای ما را دارد هنوز و جت لگ است . یه دون از لایسولهایی که برای پدرمون فرستاده بودیم ترکیده و گند زده به زندگی . واقعا من نمیدونم اون موقع که داشتم اون ها رو توی یه کیسه پلاستیکی می ذاشتم و با بی خیالی گره می زدم و میذاشتم لای لباسهای مونا ٬ چه افکار احمقانه و خوش خیالانه ای از ذهنم می گذشته . ای ای ای ای. این مدته یه عالمه فیلم ایرانی دیدیم (به مدد وبلاگ صفا). خیلی بی خود بودن ولی خیلی حال میده هی تو فیلمها یادگار امام و همت و نیایش می بینی . آی دلم هواتو کرده . راستی دایی این ناتالی پورتمنت خیلی باحاله . رفتیم گاردن استیت. خوشمان آمد. البته بین ۵۰ تا ۷۵ درصد حرفاشون رو می فهمیدیم . آخه بسی بد حرف می زدن . من به جز لهجه کانادایی (اگه زیاد لات بازی در نیارن )فقط به لهجه زیبا و سلیس نیویورکی عادت دارم و بعضی نواحی چین . حالا یادم اومد چرا خوابم نمی بره . ظهر ۲ ٬ ۳ ساعت خوابیدم فک کنم . این خواب ظهرم بد چیزیه. من بدجور افتادم رو دور دری وری گفتن . یکی بیاد جلوی منو بگیره . تیلیفمون هم داره می زنگه . من که حال ندارم تا اون اتاقه برم ورش دارم . تو رو خدا خودش بگه کیه . ااا قطع شد. راستی دوباره امروز lost in translationرو دیدم . با وجود همه ارادتی که دایی به این فیلم داره به نظرم میاد بازم که فیلم بسیار کند و اعصاب خورد کنیه . البته متوجهم که برای دایی جذابیتهای دیگری هم داره. من دیگه باید برم نه ؟ حرف زیادی ندارم . همین دری وری های روزمره بی مزه . خدافظ

posted by Mariam @ 12:11 AM




Comments: Post a Comment