نارنیا



Tuesday, July 20, 2004

دو تا خواهر گرامی دوباره گرفتن خوابیدن روی تخت من . یکیشون تازه از کلاسش برگشته . اون یکی هم سرش درد می کنه و در حال خوندن دن آرام خوابش برده تازه قبلش دست منم چنگ انداخته که داره خون میاد هنوز. من بیچاره هم مجبور شدم کف اتاقم که خیلی سفته و یه تیکه کفپوش هم نداره بشینم و مثل بدبختا مشق بنویسم . ای ورونیکا خدا بگم ... . بابام هم که امروز طی یک سری عملیات شهادت طلبانه وظیفه تمیز کردن خونه ما رو به عهده گرفته و تمام روی مبلها رو شسته. کف خونه رو جارو و تی کشیده و حالا نمی دونم دیگه چه برنامه ای داره . دست من کماکان داره می سوزه. این مملکت هم که خدا و قران سرش نمیشه وگرنه الان می رفتم طلب دیه می کردم . عصر هم باید یه سر بریم والمارت یه چیزی که خریدیم رو پس بدیم بعدم بریم مایحتاج زندگانی بخریم . من نمی دونم چرا این کتابه که دارم می نویسم (کتاب علمیه و به درد شماها نمی خوره . تازه من فقط یه چپترش رو می نویسم !) تموم نمی شه . الان می فهمم الکساندر دوما چی می کشیده . البته اون طور که تحقیق کردم الکساندر دومای عزیزم وقتی کارش می گیره دیگه خودش کتاباشو نمی نوشته . مطلب جور می کرده می داده نوچه هاش براش بنویسن . نمی دونم من چن وقت دیگه به اون درجه می رسم . فعلا که تو ۱۵ صفحه اش زاییدیم . تازه کتاب من کلی شکل و عکسای قشنگ داره . اون بیچاره که کتاباش شکل هم نداشته که پرش کنه . امروز دوباره پسر چینیه احمق میل زده که آی بیا من از روی کتابت کپی بگیرم . آخه یکی نیست به این بگه آقا جون بی خیال ما شو جون من . برو با هم ولایتی های خودت از این حرفا بزن . البته کشف کردم که هم ولایتی هاش هم دل خوشی ازش ندارن . اون دفه اون دختر چینیه که با هم یه کم همکاری داریم داشت از ترس این پسره فرار می کرد و آخرشم پسره گیرش انداخت چون من خودم رو در انبوهی از ورقه های مدار منطقی مخفی کردم (بعضی وقتا این مارکینگ هم به درد می خوره ). خلاصه بعدش که یه ربع نیم ساعت به زبان سلیس و زیبای چینی با هم بسی سخن نغز گفتند که من فقط اون وسط لغتهای آشنا و زشتی به زبان انگلیسی مثل CHRG و CHR(یه قسمتهایی از درسمون) رو می فهمیدم بالاخره پسره رفت و دختره بیچاره با حالی نزار و گریان به نزد من آمد و گفت: This student. asks stupid questions. takes my time. I don't know what to do. که من در جوابش فقط لبخندهایی معنی دار زدم . ولی خوب قشنگ اداشو در میارم . یه دفه برا سارا ادای حرف زدن این دختر چینی با حال نزار رو در آوردم اشکش در اومد بسکه خندید. خوب بگذریم . در هر صورت پسره از بیگلی بیگلی یه چیزی فراتره . یعنی بابا اون بیچاره که کاری به کار دانشجوهای دیگه نداشت . به استادای بدبخت کار داشت ولی این برعکس عمل می کنه . حالا هم که مشقها تموم شدن فک کنم سر نوشتن این کتاب می خواد گیر اساس بده . حالا این وسط ورونیکای خل هم به من می گه که وقتی تموم شد نوشتنت بده این کارل (همون پسر چینیه . اسم خودش یه چیز عجیبیه . این چینیا رو خودشون اینجا اسمای قشنگ میذارن تا مردم بتونن صداشون کنن!) بخونه ایده بگیره . می خواستم در جا ورونیکا رو کتک بزنم . آخه نونت نبود . آبت نبود. بابا حالا این به اندازه کافی گیر میده دیگه اگه بهانه دستش بدی چی کار می کنه ! خوب اینم از غرغرهای من راجع به این بشر. این خواهران من هم که حاضر نیستن بیدار شن و هر چقدر من محکمتر رو کی برد ضربه می زنم فایده نداره . خوب من برم اینا رو پست کنم بشینم سر مشقم .

posted by Mariam @ 4:13 PM




Comments: Post a Comment