نارنیا



Saturday, July 03, 2004


من و کمپبل جون

-------------------------------

بعضی وقتا شبا که تنهام یه هویی می ترسم . مثل اون موقعها که تو خونمون تو اکباتان تنها بودم بعد یه هو یه صداهایی میومد . صدای بالا رفتن رو پله ها . صدای حرف زدن . بسته شدن در و از این جور چیزا . این جاها هم که خونه ها همه چوبیه و دیگه هیچی دیگه . تقریبا جانی اینا آب بخورن من صدای قلپ قلپشو میشنوم . بعضی وقتا اینقد صداها نزدیکه که فک می کنم از توی خونمون میاد. یه هویی ترس ورم میداره . یاد فیلم گاتیکا میفتم . یا the ring یا others . تو خونمون اتاقم طبقه چهارم بود. اون بالاها آدم احساس امنیت بیشتری داره ولی اینجا رو زمین یه کم ترسناکه . تازه خونمون قفل و بست درست حسابی هم که نداره . البته شبا alarm رو که روشن می کنم یه خورده بهتر میشه (راستی روح ها از در بیان تو صداش در میاد یا نه؟) ولی خوب دیگه نمی تونم پنجره رو باز کنم . تابستونا همیشه اون یه ماهی که هوا گرم میشد ولی هنوز فن کوئل ها رو روشن نکرده بودن عادت داشتم به خاطر گرما پنجره رو باز باز کنم تا یه نسیم خنک بیاد تو . البته بعضی وقتا به جز نسیم خنک چیزای دیگه ای هم میومد تو . مثلا پشه های موذی. خرچسونه های ترسناک(خیلی کم ) و صدای بچه ها که شبای تابستون تا دیر وقت فوتبال بازی می کردن و بعد باباهاشون یکی یکی میومدن پای پنجره که صداشون کنن . بعضی وقتا هم صدای این دختر همسایه بغلی میومد که داشت با پسر همسایه اون وری دل و قلوه میداد. یکیشون پنجره اش این رو اتاقم بود اون یکی اون ور( من نقش همون دیوار سنگیه تو شعر گوگوش رو بازی می کردم ). بعضی وقتا هم صدای مهمونی ها و بزن و بکوب میومد . یادمه یه دفه پسر همسایه مون اینقد صدای نوارش بلند بود که اعصابم خورد شد . نمیدونم فرداش امتحان چی داشتم ولی خیلی نگران بودم ٬ صدای آهنگ اونم نمیذاشت من درس بخونم . منم پنجره رو تا ته باز کردم . نوار عمه بابایم کجاست رو هم گذاشتم تو ضبط و صداشو تا ته بلند کردم . در اتاقم رو هم بستم و رفتم پایین . ۱۰ دقیقه بعد که اومدم دیدم پنجره شو بسته و دیگه هیچ صدایی نمیاد. منم با خیال راحت به خر زدنم ادامه دادم ! پنجره اتاق من از همه پنجره های خونمون باحالتر بود و منظره اش جالبتر بود. مثلا محمد که می خواست ببینه سلمونیش بازه یا نه میومد دم پنجره اتاق من . یا وقتی می خواست ببینه دوستاش پایین هستن . مونا هم که همیشه روزی نیم ساعت پای پنجره اتاق من بود و بیرونو تماشا می کرد. منم همیشه بهش غر می زدم که نشین رو فن کوئل. مامانم هم که همیشه هر وقت میومد تو اتاقم و پنجره باز بود میومد کنارش و می گفت به به چه نسیم بهشتیی . تازه پنجره اتاقم یه کاربردهای دیگه ای هم داشت . مثلا این خانوم همسایه(مامان دختره) هر وقت که کلیدش جا می موند تو خونه میومد از پنجره اتاق من می رفت خونشون (عجب دلی داشت !). تازه اون موقعها هم که بچه بودم و این رمان پنجره رو خونده بودم فک می کردم حالا شاید یکی هم از پنجره عاشق ما بشه و مثل اینکه راستی راستی کار دستمون داد!!(البته نمی دونم اولش پنجره بود با نبود ولی یه نقشایی داشت !!!) . چه قد از اون پنجره آدما رو بدرقه کردم . چه قد پشتش گریه کردم . خندیدم . مردم رو مسخره کردم . دلم براش تنگ شده ...

posted by Mariam @ 10:30 PM




Comments: Post a Comment