نارنیا



Monday, March 15, 2004

گودبای پارتی همیشه بده . حتی اگه که طرفی که واسش گودبای پارتی گرفته باشن رو بیشتر از ۶ ٬ ۷ ماه حداکثر نشناسی . خیلی غم انگیزه . با وجود همه خنده ها یا مسخره بازی ها . البته نمیدونم گودبای پارتی خودم چطور بود. فک کنم اکثرش داشتم حرص می خوردم یا قیافه می گرفتم که مردم نفهمن چه قد عصبانیم . چه جو بدی بود . خانواده عزیزم که داشتن زحمت می کشیدن (بالاخص بونی خوشگلم ) و مونای نازنینم هم که مثل همیشه فهمیده بود من چه قد نا آرومم سعی می کرد جو رو خوب و آروم کنه . نمی دونم بقیه چه احساسی داشتن ولی برای من یکی از بدترین روزای زندگیم بود به نظرم . چه قد دیر گذشت و چه قد بد . شاید گریه های آخرش بهترین قسمتش بود !!! اینکه راحت گریه کنی بدون اینکه لازم باشه احساساتت رو مخفی کنی. اون همه فشار عصبی و غم و غصه یه جوری باید خالی میشد . هنوزم که به عکساش نگاه می کنم و قیافه به ظاهر خوشحال خودم رو می بینم تعجب می کنم از خودم . اون همه نا آرومی و این قیافه . دارم کم کم ظاهر ساز خوبی میشم ها . تمام اون هفته فکر و خیال راجع به اینکه بالاخره مهمونی بگیرم یا نه و بعدش اون چیزی که نباید پیش بیاد پیش میاد . چه قد بده آدم صاحب مهمونی باشه . می خواستم وسط مهمونی خودم بذارم برم . کاش می شد . ولی چه قدر دوره . اینگاری دارم راجع به صد سال پیش صحبت می کنم . شاید بیشتر از ۶ساعت اینها نبود کلش . ولی قرنها طول کشید و چه قدر دور...حالا بگذریم از گودبای پارتی خودم . داشتم از امشب می گفتم . امشبم بد بود ولی نه اون قدر . به خاطر اینکه اولن آدما کمتر بودن و بعدشم همه دیگه اینجا اکثرا خیلی مدت نیست که باهمن بعدشم اینکه دیگه همه عادت کردن به جدا شدنها و دل کندنها و بعدم اینجا خوشبختانه مهمونیها مثل مهمونیهای ایران نیست که همه اش یه مشت بزن برقص باشه ( گرچه بعضی وقتها هم آی میس دم ) . آخه مسخره اس. یه عالمه برقصین بعد آخرشم زار بزنین . اینجا نه رقص اولش بود نه گریه زاری آخرش. پرت و پلا می گم نه ؟ بیخیال ساعت ۱:۴۷ هست . چه انتظاری دارین از من ؟
در هر صورت لب کلام اینکه آی غصه ام گرفت از اینکه جمشید داره می ره ...
و نتیجه اخلاقی اینکه آقا جون دنیا همینه ! چه انتظاری داری ؟ هیچی ثابت و پایدار نمی مونه . پس آروم زندگیتو بکن . زیاد دل نبند . زیاد علاقه نشون نده . منتظر هر چیزی باش و تو همین مایه ها !
صبحم که با اجازتون رفته بودیم این فستیوال ایرانیا تو خیابون لانزدیل (پیام همونجا که یه صبح تا ظهر توش راه رفتیم ) که وسایل هفت سین آورده بودن و می فروختن و دی جی و بزن برقص و این حرفا (بگذریم از اینکه دی جی فوق العاده بد صدا بود . بعدشم یه مشت دختر اون وسط جمع شده بودن داشتن می رقصیدن و مردای اطرافم علاوه بر ۴ چشمی که دارن و خصوصیت اکثر مردای ایرانیست ٬ ۴ تا چشم دیگه هم قرض گرفته بودن و داشتن تماشا می کردن .واسه همینم بود که وقتی روزبه فرهبد از ما پرسید که چرا نمی رین وسط برقصین همه چی رو خلاصه کردم و گفتم که چون همه دخترن !!!
جالب بود . یه کم فیلم گرفتم با دوربین که مثل اینکه گرفته نشد و با عمو نوروز هم عکس گرفتم . راستی قبلشم با سارا اینا رفتیم هایکینگ و یه لایت هاوس دیدیم . از اینا که تو فیلماست و نور میدن و تو مانکی آیلند هم باید می رفتیم براش کرم شب تاب گیر میاوردیم (چه توضیحات کاملی ) . همین دیگه . زت زیاد . شب عالی بخیر!

posted by Mariam @ 1:56 AM




Comments: Post a Comment