نارنیا



Tuesday, March 09, 2004

چه قد الان شبه . می دونم ساعت ۱۲:۱۸ هست و تو مقیاس خیلی از آدما به خصوص کام‍پیوتری ها و علی الخصوص ۸ ایها تازه سر شبه ولی الان یه جوریه که خیلی شبه . خونه ما که اصولا از ساعت ۴ ٬ ۵ عصر کلی شب میشه دیگه ساعت ۱۲:۱۸ اگه سارا خواب باشه و تلویزیون خاموش و منم تو اتاقم با نور کم اون چراغ پایه بلنده دیگه خیلی شبه . امروز یه جورایی یه کم کارای مفید کردم . اتاقم رو خونه تکونی کردم . عروسکها رو جا به جا کردم . نامه های قدیمی رو زیر و رو کردم و یه کم درس و یه کن پروژه. دیروزم که یه عدس پلوی خفن پختم . خلاصه دارم واسه خودم خانومی میشم . یه جورایی دلم واسه اون دختر قبلیه که کمی تا قسمتی کاراش با این دختر جدیده فرق داشت تنگ شده . اون دختر قدیمیه اگه روزی ۱۰۰ صفحه کتاب نمی خوند٬ اگه روزی ۳ ٬ ۴ ساعت تلفن حرف نمی زد٬ اگه روزی یه کم با محمد جر و بحث نمی کرد٬ اگه روزی غر غر نمی کرد به مامانش روزش شب نمی شد. این دختر جدیده خیلی از دختر قبلیه بهتر نیست . دلش می خواد کتاب بخونه خیلی ولی کتاب درست حسابی نداره واسه همینم مجبوره اون چن تا جلد کتابی رو که آورده اینجا هی دوره کنه یا دست به دامن مارسل پروست عزیز سارا بشه که بازم به پای کتابای ایران نمی رسه . دلش می خواد سه چهار ساعت پای تلفن باشه . پاشم بیفته دوباره میشینه پای تلفن ولی راهها دوره . کارت تلفنش تموم میشه یا کارت تلفن بقیه تموم میشه .کسی نیست زیاد باش جر و بحث کنه ولی خوب بعضی وقتا یه کم با سارا ولی همیشه با سارا get along کردن آسونتره . دلش غرغر می خواد ولی نمیشه از راه دور زیاد غر زد. مامانش نگرانش میشه . این دختر جدیده هر روز یه عالمه ساعت پای اینترنته . هر روز یه عالمه ساعت وبلاگ می خونه .هر روز یه عالمه ساعت پای تلویزیونه و هر روز یه ذره درس می خونه . یه عالمه ساعت میره دانشگاه . یه کم وراجی می کنه با دوستاش و یه کم بازی . ..
نمی دونم این دختره عوض شده یا نه . شاید فقط به خاطر شرایط باشه ولی میدونم دلش برا دختر قبلیه تنگ شده . اون دختر قبلیه که به ناهار فرداش فک نمی کرد. اون دختر قبلیه که همیشه خونشون شولوغ بود و سر وصدا میومد ازش. اون دختر قبلیه که صداش می کردن خانوم اشکی . اون دختر قبلیه که شبا تلفنشو زیر پتو قایم می کرد تا مامانش نبینه داره تا نصف شب حرف می زنه و اون دختر قبلیه که یه پاش خونه خودشون بود یه پاش خونه خاله اش اینا و ...........................

posted by Mariam @ 12:37 AM




Comments: Post a Comment