نارنیا



Friday, February 20, 2004

شب است و برف می بارد
ولی دختر مگر کوری ؟
در اینجا باز روز است و تابستان
هوا اینک بسی گرم است !
کجا اینجا به برف و یک شب برفی
به سرمای زمستانی
می ماند؟
نمی دانم ولی شاید
همینجا
توی قلبم
همینجا هست که می بینم
برفی چون برف زمستانی
پیاپی
پشت هم
از آن ابر سیاه و تیره در قلبم باز می بارد باز می بارد
نمی دانم چرا این قلب پژمرده است ؟
نمی دانم چرا این قدر تاریک است ؟
ولیکن خوب می دانم
در آن یک روز گرم و آفتابی نیست
وحتی کورسوی چراغ خانه ای را نتوان یافت
نتوان یافت ...
بقیه اش تو یه دفتر خاطرات کهنه مال سال ۱۳۷۷ تو یه کتابخونه سفید ٬ توی یه اتاق سفیدتر محبوسه !

posted by Mariam @ 11:08 PM




Comments: Post a Comment