|
نارنیا |
|
Sunday, February 01, 2004 بازم تو تهران فصل جشنواره ها شروع شد...آخ که چه قد این جشنواره هم واسه من پر خاطره بوده . سال پیش دانشگاهی سارا و دوستاش رفتن جشنواره فیلم روبان قرمز و من به خاطر کنکور نرفتم و به جاش نشستم جلوی پنجره و سه چهار ساعت تمام گریه کردم و یه نصف جعبه دستمال کاغذی کثیف کردم . همه اش فک می کردم وقتی من کنکورم تموم شه دیگه اصلا جشنواره برگزار نمیشه و من بدبخت همیشه مشق و کنکور دارم و از همه تفریحات دنیا به دورم . اینقد نک و ناله کردم که آخرش ح رفت برام بلیط جشنواره گرفت و اولین فیلم جشنواره رو با اون دیدم . چه فیلم مزخرفی بود : جوانی (عق ). ولی خوب اینقد هیجان زده بودم که اصلا برام مهم نبود ٬ فقط عین این ندید بدید ها همه اش مردم و شلوغی و در ودیوار سینما فلسطین سابق رو نیگا می کردم و حالشو می بردم :) سال بعد. سال اول دانشگاه . دانشجو شده بودیم . امتحانا رو هم داده بودیم و تعطیلات میان ترم بود. هر روز یکی دو تا فیلم رو کم کم می دیدیم . از این سینما به اون سینما . صحرا که پاتوق همیشگیمون بود. آقاهه دم در دیگه من رو میشناخت. با سمورا یه عالمه شیرینی پنجره ای پختیم و رفتیم دم در سینما که به وریا و حسام بدیمشون . آقاهه که گفت خانوم دوستاتون تو سینمان . یه روز آفتابی با مونا و یلدا و بهرنگ و گراز و دوستش جلو سینما آفریقا فیلم عروس آتش . وریا و سهیل . دعواهای بعدش. پسره ابله که وسط فیلم موهاشو مینداخت رو صورتم و می خواست flirtکنه اونم با کی !!! یه شب مهتابی با بهزاد اینا جلو سینما عصر جدید. واین بدجنسا که نذاشتن من برم فیلم کیارستمی رو ببینم و بلیطامونو پاره کردن . ماشین حسین . بوم بوم . و من که چه قد می ترسیدم از مامانم . روز انتخاب واحد . من و موناو یلدا و وریا و سهیل و دوو ریسرش . وریای عصبانی . شب جلوی سینما صحرا . علی تاج و بقیه اراذل دانشگاه. صف فیلم متولد ماه مهر. بلیطی که عمرا فک می کردیم بهمون برسه . من و وریا و بهنام . بعد سارا و نازنین و پرستو و فک کنم مژده. بهنام که رفت خودشو قاطی صف کرد همون نفرای اول و هیشکی نفهمید و برامون بلیط گرفت .چه قد خندیدیم. سال بعد . سال دوم . خیلی چیزا کم رنگ تر شده بودن . حتی آزادی دوران دانشگاه . حتی جشنواره . تعداد فیلما کمتر شدن . من و بهزاد و ووری . یادم نیست چه فیلمی . قاطی کردم . سال سوم . دیگه همه چی عوض شده بود. من و وریا و سارا و عماد. صف سینما بهمن . بوی کافور عطر یاس . نتونستم ببینمش . اینقد تو صف وایستادیم تا اونا بیان بعد رفتیم . چه قد غر زدیم :( سال آخر . شاید فقط یکی دو فیلم . نامه های باد با دایی . خوش که گذشت ولی فیلمش خوشگل نبود. ولی حس اینکه کارت داری بازم خیلی با حال بود... و اینک آخر الزمان و چیزبرگر با قارچ های چشمک . زندگی کردیما.... posted by Mariam @ 1:01 PM
Comments:
Post a Comment
|
صفحه اصلي
دوستاممونا جونم سمورا میثم دایی پیام احسان روزبه فراز علی اون یکی علی مارال مهرون مژده چیزایی که قبلا نوشتم 01/01/2004 - 02/01/2004 02/01/2004 - 03/01/2004 03/01/2004 - 04/01/2004 04/01/2004 - 05/01/2004 05/01/2004 - 06/01/2004 06/01/2004 - 07/01/2004 07/01/2004 - 08/01/2004 08/01/2004 - 09/01/2004 09/01/2004 - 10/01/2004 10/01/2004 - 11/01/2004 11/01/2004 - 12/01/2004 01/01/2005 - 02/01/2005 02/01/2005 - 03/01/2005 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 05/01/2005 - 06/01/2005 06/01/2005 - 07/01/2005 07/01/2005 - 08/01/2005 08/01/2005 - 09/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 10/01/2005 - 11/01/2005 11/01/2005 - 12/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 01/01/2006 - 02/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006 04/01/2006 - 05/01/2006 05/01/2006 - 06/01/2006 06/01/2006 - 07/01/2006 07/01/2006 - 08/01/2006 09/01/2006 - 10/01/2006 11/01/2006 - 12/01/2006 01/01/2007 - 02/01/2007 03/01/2007 - 04/01/2007 12/01/2007 - 01/01/2008 01/01/2008 - 02/01/2008 12/01/2008 - 01/01/2009 |